![]() |
![]() |
|
| بگذاریم که احساس هوایی بخورد..............سهراب سپهری |
|
هر ساله 14 فوريه روز ولن تاين ناميده مي شود و در آن روز دوستداران براي اثبات عشق و دوستي خود به يکديگر هديه هايي مثل شکلات وجواهراتي به شکل قلب و يا حتي نامه مي دهند. در بعضي از کشورها مثل آمريکا بيشتر مردم در چنين روزي لباسهايي به رنگ قرمز به تن مي کنند. اما ولن تاين چيست؟ در مورد ولن تاين چندين روايت وجود دارد که سه تا از آنها عبارتند از: ۱- در روم باستان هر ساله جشني برگزار مي شد که در اين روز نام تمام دختران آن شهر را بر روي تکه هاي کاغذي مي نوشتند و تمام اسمها را در ظرفي مي ريختند و هر پسر يکي از آن کاغذها را بر مي داشت که حاوي اسم يکي از دختران شهر بود (همان کاري که در ازدواج هاي دانشجوئي انجام مي شود!) و آن پسر و دختر براي يک سال با هم دوست مي شدند. (البته کسي از تقلبهايي که در عهد باستان انجام مي شد خبر ندارد شايد در آن زمان نيز آقازاده هايي وجود داشتند که سعي مي کردند با تقلب و اعمال نفوذ در اين مراسم دخترهاي زيباتر را نصيب خود کنند.) ۲- در قرن سوم ميلادي حاکم روم براي اعزام مردان به جنگ مشکلي پيش روي خود ديد و آن اين بود که مردان دوست نداشتند به خاطر جنگ خانواده هاي خودرا ترک کنند. در آن زمان کشيشي به نام سنت ولن تاين (st valentine) بود که به طور پنهاني دختران و پسران را به عقد همديگر مي آورد و زماني که حاکم متوجه اين نافرماني شد اين کشيش را به اعدام محکوم کرد که سرانجام سنت ولن تاين در 14 فوريه سال 269 ميلادي به دار آويختند! ۳- در روزگاري کشيشي به نام ولن تاين در زندان به سر مي برد که کشيش عاشق دختر زندانبان بود و نامه اي براي دختر مي نويسد که در آخر نامه نوشت: ((from your valentine)) و بعدها کشيش اعدام شد. در تاريخ روم سه کشيش به نام سنت ولن تاين وجود داشته اند که هر سه نيز کشته شده اند. در هر صورت مسئله مهم اين است که در اين روز دوستداران دوستي خود را به يکديگر اثبات مي کنند. و اما چرا حدود هفت سال است که مراسم روز ولن تاين در ايران نيز برگزار مي شود؟ با ورود اسلام به ايران بسياري از جشنهايي را که ايرانيان باستان برگزار مي کردند از بين رفت که از جمله ي آن جشنها تيرگان و مهرگان و... بود. مردم ايران در کل، روزهاي کمي در سال را مخصوص جشن و شادماني دارند و همين باعث شد که مردم دست نياز به سوي فرهنگ غرب دراز کنند و روز جشن ديگري را به معدود روزهاي جشن خود در ايران اضافه کنند. هم چنين مسئولان نيز فراموش کردند که در کنار روزهايي از قبيل قدس و بزرگداشت و راهپيمايي و... روزي را نيز براي اثبات عشق و دوستي قرار بدهند ! و وجود همين خلا باعث شد که جوانان ايراني به روز جشني روي بياورند که ريشه در روم باستان دارد در حالي که مسئولان فرهنگي مي توانستند تعدادي از جشنهاي گذشته را زنده کنند. البته اين را هم متذکر بشوم که مهم نيست اين روز در چه تاريخي برگزار شود ،مهم وجود چنين روزي درهر کشور و فرهنگي هست. اگر در همين 14 فوريه نيز برگزار شود هم مشکلي نيست.(يک فايده هم دارد آن اين که حداقل ما ايرانيان هم در يک کار شبيه به کشورهاي ديگر عمل مي کنيم.) در گذشته ايرانيان براي هر روز از ماه اسمي انتخاب کرده بودند و هر روز مخصوص کاري بود. از آن جمله روزهايي که مي توانستند براي روز عشق ورزي انتخاب شوند اين روزها بودند: هرمزد روز (روز اول هر ماه): مي خور و شاد باش بهمن روز(روز دوم هر ماه): جامه ي نو بپوش شهريور روز(روز چهارم هر ماه): شاد باش ماه روز(روز دوازدهم هر ماه): شراب خور و با دوستان نيکپرسشي (احوالپرسي)کن و از ماه خداي آمد کار بخواه. سروش روز(روز هفدهم هر ماه): بختاري (آزادي و آسايش) روان خود را از سروش اهرو(مقدس) آيفت بخواه. رام روز(روز بيست و يکم هر ماه): زن خواه و کار و رامش گير و پيش داد و ران شو تا به پيروزي و بختگي(آزادي) بازگردي. دي بدين روز(روز بيست و سوم هر ماه): کارهاي يزشني و ستايش گري کن و زن به خانه بر و موي و ناخن پيراي جامه پوش. مارسفيد روز(روز بيست و نهم هر ماه):جامه افزاي به دوز و بپوش و زن به زني گير که فرزند تيزوير(وير:هوش و حافظه) نيک زايد. انيران روز(روز سي ام هر ماه): موي و ناخن پيراي و زني به زني گير که فرزند نامدار زايد. *** هريک از اين روزها مي توانستند کانديدايي براي روز عشق ورزي و دوست داشتن باشد *******ودر آخر اين که در ايران 30 روز عزاداري در سال وجود دارد!!!******* |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 19:52 توسط سایه روشن |
|
|
می گويند: بتاب!
از بدو دلدادگی تا انتهای سرگشتگی! و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن می زنم! می گويند: بخوان! از ابتدای خلقت تا روزهای نيامده! و من؛ مبهوت! در آشفتگی خود فرياد می زنم! می گويند: برقص! از بلندای ناز تا خواهش نياز! و من؛ بی تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه می شوم! می گويند: بمان! از ديروز روز تا فردای شب! و من... و من می روم! که شامگاهان بی روزن به استجابت صبح ننشسته اند! می روم که آغاز کنم! از امروز روز تا فردای روزتر؛ اما؛ آخر بی همسفر که نمی شود پريد! بايد تو باشی تا شوق رسيدن معنا بگيرد! تو بالهای مرا بگيری و من دستان تو را! و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کنی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 20:34 توسط سایه روشن |
|
|
وای از این باران
قصه گوی متعصب سالهای بی حضور که با وسواسی شگرف حلقه های دلبستگی را خیس میکند آن قدر خیس تا لبریز شوند ناگهانی تر از آمدنت میروی بی بهانه من می مانم و باران های بی اجازه وقلب عاشقی که سپاسگذارت میماند تا ابد : متشکرم که به من فهماندی که چقدر میتوانم دوست بدارم و عاشق باشم بی توقع باورکن بی توقع دارم به توفکر میکنم فقط فکرمیکنم اما تمام لحظه ها پر میشود از : سطرهای عاشقی همراه خوب وساکت و محبوب من: سلام موسیقی صفای زنده وساده وبی کلام من دوست دارمت ـ بی توقع ـ به نام عشق باران گرفت مثل همیشه و ... والسلام |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 18:14 توسط سایه روشن |
|
|
بچه هاسلام.......امروزدیکته داریم.................. آماده هستین؟
بنویسید............. ایران کشورماست..........ما ایران رادوست می داریم وبه آن عشق می ورزیم بنویسید..........ایران یک سرزمین بزرگ وخیلی قدیمی است.........تاریخ میهن ما سرشاراست از پادشاهان جنگ آفرین که آنقدرکه درپی کشورگشایی بودند هرگزبفکرساختن آن نبودند!! وخوب وقتی ما به دیگران حمله می کردیم آنها هم بعدتلافی می کردند و چنین بود که ما یا درحال حمله به دیگران بودیم و یا دفع حمله!! وخلاصه هرچه می ساختیم دراثرحمله دیگران خراب می شد و دوباره و دوباره واین گونه شد که هنوز درتکرارساختن و حمله به دیگران هستیم تا آنها هم بیایند وخراب کنند!!! بنویسید... ما مردم ازجنگ بی زاریم و دنبال آرامش و رفاه وسازندگی می گردیم.... ما موشک دوربرد وکلاهک اتمی نمی خواهیم......ونیازی بدانها نداریم.........مافقط نان می خواهیم وسرپناهی امن وآزادی ...بنویسید.............ازسقف کلاس ما آب می چکد بنویسید ما ازخشونت و کشتار متنفریم وهرکه جنگ طلب است ایرانی نیست... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 23:59 توسط سایه روشن |
|
|
سهیک عزیز ..... دوست من تو معلم من بودی..... تو به من درس زندگی را آموختی ....... تو به من اموختی که دوستت دارم را بی بهانه بگویم : به همه مردم شهر.... پیر مرد تنها.... کودک بازیگوش.... دختر همسایه.... تو به من خدا را شناساندی آن خدایی که مرا میفهمد ..... آن خدایی که مرا میداند.... تو به من عشق را اموختیی.... و اینکه عشق در همین نزدیکی هاست... وبزرگترین چیزی که از تو آموختم : آن چیزی را بپذیرم که خودم به آن رسیده ام نه تراوش ذهن دیگران و من از تو اندیشیدن را آموختم....... دوستت دارم ........... دوستت دارم.............. دوستت دارم............. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 20:22 توسط سایه روشن |
|
|
خسته خسته از دیروز و امروز خسته از تکرار هر روز نشسته ام: *** درخلوت متروک یک پارک با سیگاری خاموش در دستم کسی نمی آید هیچ صدایی نیست نیمکت ها: *** ساکت درخت ها هم حتی هیچ نمی گویند هیچ تنها: *** هوهوی باد مزاحم ............. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 18:37 توسط سایه روشن |
|
|
گردنه...............ناامن
راهزنان......درهرگوشه درکمین شهرخسته.........ومفلوک پندارکوچ......چون موریانه کشتی دل شدگان را می جود دردوردستها......خنجری قلب زن عاشقی را می درد فضا سرشاراست ازبوی ناخوش دلتنگی مردمان با بی رمقی هوای مسموم را بدرون خودمی کشند موشهای درشت در گندابه ها رژه میروند بی سرپناهی د رخرابه دل مردگی های بزرگش را ازشکاف نازک ترین نی جهان فریاد می زند. اینجاگویی کسی نیست!........ویاکسی باکسی نیست ویاهیچ کس با هیچ کس نیست. شب با هراس از این سکوت کشدار و مبهم.............بانگرانی راه خودرا می پیماید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 13:50 توسط سایه روشن |
|
|
اگه یک کم فکر کنی می بینی زندگی ارزش زنده بودن رو نداره . اگه یک کم بیشتر فکر کنی می بینی زندگی ارزش مردن هم نداره. اما اگه خیلی فکر کنی می بینی مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن رو نداره. همیشه یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگ ترین آرزوی فردات . پس همیشه سعی کن قدر چیزی که امروز داری رو خوب بدونی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 8:53 توسط سایه روشن |
|
|
چه گریزیست زمن؟................................چه شتابی به راه؟ به چه خواهی بردن......درشبی این همه تاریک پناه مرمرین پله آن غرفه عاج!..........................ای دریغاکه زمابس دوراست لحظه ها را دریاب............چشم فرداکوراست نه چراغیست درآن پایان.....هرچه ازدورنمایانست شایدآن نقطه نورانی.....................چشم گرگان بیابان است می فرومانده به جام........سربه سجاده نهادن تا کی؟ اودراینجاست نهان................میدرخشددرمی گربهم آویزیم.....مادوسرگشته تنها چون شمع به پناهی که تو میجوئی خواهیم رسید..........اندرآن لحظه جادوئی اوج..
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 12:40 توسط سایه روشن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
زنذگی همان چیبزیست که ما به آن مینگریم....
پس عاشقانه بنگر تا عاشقانه زندگی کنی............. |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم بهمن 1386 هفته سوم بهمن 1386 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم فروردین 1385 هفته سوم دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل تیر 1384 هفته سوم خرداد 1384 |
|
RSS
|